هشتاد و سومین ماهگرد من👑🌹
ماهگرد من در کارگاه مبل بابایی که خیلی به هم ریخته بود. در سبز کارگاه بابام و در کوچک آخر زمین مامانم است که میخواهد ویلا بسازد. بابا هم میخواهد در زمینهایی که مادربزرگم به او داده ویلا بسازد. آخر دعوایشان میشود. یک دعوای شدید😄🐂🐃 اینجا کافه سنتی باحالی بود. مثل خانه های قدیمی🦄 اینجا کاخ مر مر است که بسیار زیبا بود. من یک گردنبند فیروزه خریدم و یخ بهشت و بستنی خوردم. من یک شطرنج باز حرفه ای شده ام. مامانم یک کلک رشتی به من یاد داد. او می گوید تو کاملاً پوشیده ای زیرا چادر و روبنده و خمر پوشیده ای اما جنسش هوا یا محیط اترافت است. راستی آرنیکا هم آپاندیسش را عمل کرد. من هم سرما خوردم ک...





